تبليغاتX
۩(¯ º°°¤ مستانه ¤ °°º ¯)۩

گاه خاطره اي مي ماند در ياد! خوشا به حال کسي که ، آن خاطره باشد

درست مثل غنچه به هم فشرده بودم


غروب كرده بودم...شكست خورده بودم

شب شكستنم بود...اگر نمي رسيدي

جنازه ي دلم را به خانه برده بودم...

بدون چشم هاي تو رفته بودم از دست

بدون دست هاي تو جان سپرده بودم

شب به هم رسيدن...نسيم مي شدم كاش

كه دانه دانه زلف تو را شمرده بودم

عزيز من كه چشمت دوباره عاشقم كرد

اگر نگاه گرمت نبود...مرده بودم
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 23  توسط  مستانه  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 22  توسط  مستانه  | 

وابستگي چه زود اتفاق مي افتد...
قبل از آنكه بداني راه بر گشت را گم كرده اي ...
اين دلتنگي را بگير از من ...
هنوز تولد نيافته ام...
 من خوب بودن را در فاصله يافتم !!
منتظر نباش که یه شب بشنوی
از اين دلبستگی ها دل بريدم!
که عزيز بارونیم رو
تو جاده های دلتنگی جا گذاشتم!
يا تو آسمون٬
 به ستاره ديگه ای سلام کردم!
توقعی از تو ندارم!
اگر دوستم نداری٬
تو همون دامنه دور دريا بمون!
هرجور تو راحتی.. منم راحتم.....
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 22  توسط  مستانه  | 

 http://files.myopera.com/ahadpop/cartpostal/sokout.jpg

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 22  توسط  مستانه  | 

یاد قلبت باشد؛ یک نفر هست که این جا
بین آدم هایی، که همه سرد و غریبند با تو
تک و تنها، به تو می اندیشد
و کمی،
دلش از دوری تو دلگیر است....
مهربانم، ای خوب!
یاد قلبت باشد؛ یک نفر هست که چشمش ،
به رهت دوخته بر در مانده
و شب و روز دعایش اینست؛
زیر این سقف بلند، هر کجایی هستی، به سلامت باشی
و دلت همواره، محو شادی و تبسم باشد...
مهربانم، ای خوب! یاد قلبت باشد؛
یک نفر هست که دنیایش را،
همه هستی و رؤیایش را، به شکوفایی احساس تو، پیوند زده
و دلش می خواهد، لحظه ها را با تو، به خدا بسپارد....
مهربانم، ای خوب!
یک نفر هست که با تو
تک و تنها، با تو
پر اندیشه و شعر است و شعور!
پر احساس و خیال است و سرور!
مهربانم، ای یار، یاد قلبت باشد؛
یک نفر هست که با تو، به خداوند جهان نزدیک است
و به یادت، هر صبح، گونه سبز اقاقی ها را
از ته قلب و دلش می بوسد
و دعا می کند این بار که تو
با دلی سبز و پر از آرامش، راهی خانه خورشید شوی
و پر از عاطفه و عشق و امید
به شب معجزه و آبی فردا برسی…


+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 22  توسط  مستانه  | 

باورم کن باورم کن باورم کن

من صدای بی صدایی

نفسم در بی کجایی

در سکوت خلوت من

شاید یک روز تو بیایی

فرش من خاک زمینه

ظهرم از آیینه و آب

من لباسم از تن شب

بسترم به گرمی خواب

باورم کن باورم کن باورم کن

در هوای بی هوایی

با صدای بی صدایی

تو رو فریاد میزنم من

که من اینجام تو کجایی

تشنه ی یک جرعه نورم

نور بی رنگ با تو همراز

نور عشقی که بتابه

روی عاشقای دلتنگ

باورم کن من و تو حاکم زمینیم

باورم کن در نهایت ما همینیم

باورم کن ما دونقطه روی خطیم

ما باید آخر خط و ببینیم

باورم کن باورم کن باورم کن

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آذر 1388ساعت 21  توسط  مستانه  | 

یه دیواره یه دیواره یه دیواره

بین خواستن تا رسیدن

یه دیواره که سقفش تورو خواستن

خواستن اما نرسیدن

یه جواب از تو شنیدن

پر کشیدن

از تنت بالا پریدن

یا یه حرفی از لبای تو شنیدن

تو رو دیدن

عکسی از چشمات کشیدن

با خیالت طعم بوسه هات چشیدن

یه دیواره یه دیواره یه دیواره

من عاشقم من عاشقم

عاشق با تو بودنم

عاشق اون نگاه تو

بالا بلند

سرو قشنگ

تویی همه وجود من

چون پیچکی بر من بپیچ

تا جون بگیری از تنم

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آذر 1388ساعت 21  توسط  مستانه  | 

با تو یک شب بنشینیم و شرابـــــــی بخوریم
آتش آلود و جگر سوخته آبـــــــــــی بخوریم

در کنار تو بیفتیم چو گیســـــــــوی تو مست
دست در گردنت آویخته تابــــــــــــی بخوریم

بوسه با وسوسه ی وصل دلارام خوش است
باده با زمزمه ی چنگ و ربابـــــــی بخوریم

سپر از سایه ی خورشید قدح کـن زان پیش
کز کماندار فلک تـــــیر شهــــــــابی بخوریم

پیش چشم تو بمیــــــرم که مست است ، بیا
تا به خوش باشی مستــان می نابی بخوریم

صله ی سایه همین جرعه ی جام لب توست
غزلی نغز بخوانیم و شرابـــــــــــی بخوریم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 21  توسط  مستانه  | 

یا تو زیباتر شدی ،یا چشمام بارونیه

این قفس باز و ولی قلب من زندونیه

من پشیمون میکنم جاده رو از رفتنت

تو نباشی می پره عطر تن از پیرهنت

می خوام آروم شم، تو نمیذاری

هر دو بی رحمند، عشق و بیزاری

همه دنیامو، زیر و رو کردم

تو رو شاید دید، آرزو کردم

قدم های آخر و آهسته تر بردار

واسه من کابوس فکر آخرین دیدار

بغض این آهنگ ما را تا کجاها برد

شایدم تقدیرم و امشب به رحم آورد

  به تلافی اون همه تلخی

گله هات هم طعم عسل شد

غم معصومانه ی چشمات

به تبسم تازه بدل شد

میشه با من هزار و یک سال

به بهونه ی قصه بمونی

همه مرثیه های سکوتم

به بهار تو باغ غزل شد

نفس کشیدن ، دل سپردن مثل دریا ماه من

از تو خوندن ، با تو موندن مقصد راه من

همینه رویام، آرزوهام ، سرگذشت آه من

نرفته برگرد

 که با تو شاید خدا گذشت از گناه من

تو مثل بارون ،  غم و آسون

می بری از یاد من

با تو خوبند ، بی غروبند

خاطرات شاد من

زار و خسته، دل شکسته بی نوا فرهاد من

مرغ امید کی به شیرین می رسه فریاد من؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 23  توسط  مستانه  | 

من امروز طلاق گرفتم

در سکوت خود خرابم

همین

      

+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 0  توسط  مستانه  | 

 چشمی از عشق ببخشایم

تا رود آفتاب بشوید

دلتنگی مرا

"زیبا"

هنوز عشق

در حول و حوش چشم تو می­چرخد

از من مگیر چشم

دست مرا بگیر و کوچه­های محبت را

 با من بگرد

یادم بده چگونه بخوانم

تا عشق در تمامی دل­ها معنا شود

یادم بده چگونه نگاهت کنم که تردی بالایت

در تندباد عشق نلرزد

  زیبا آنگونه عاشقم که حرمت مجنون را

احساس می کنم

آنگونه عاشقم که نیستان را

یکجا هوای زمزمه دارم

آنگونه عاشقم که هر نفسم شعر است

 "زیبا"

  چشم تو شعر

 چشم تو شاعر است

من دزد شعرهای چشم تو هستم

  "زیبا"

کنار حوصله­ام بنشین

بنشین مرا به شط غزل بنشان

بنشان مرا به منظره­ی عشق

  بنشان مرا به منظره­ی باران

بنشان مرا به منظره­ی رویش

من سبز می­شوم

زیبا ستاره­های کلامت را

در لحظه­های ساکت عاشق

بر من ببار

بر من ببار تا که برویم بهاروار

  چشم از تو بود و عشق بچرخانم

  بر حول این مدار

    "زیبا"

  زیبا تمام حرف دلم این است

من عشق را به نام تو آغاز کرده­ام

در هر کجای عشق که هستی

آغاز کن مرا ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 0  توسط  مستانه  | 

از کجا آغاز کنم

داستان عظمت عشق را

داستان لطيف عشق، حکایتی که به وسعت همه بودن است

داستانی که حقیقتی ساده است از عشقی که او به من ارزانی می­کند

از کجا شروع کنم....

با اولین سلامش

چنان معنایی به زندگی پوچ من بخشید

که پس از او، دیگر هرگز عشقی برایم معنا ندارد

او به زندگیم پای گذاشت و زیستنم را سامان بخشید

او قلبم را سرشار می­کند

او قلبم را از همه یکی­ها و یگانگی­ها

از آواز فرشتگان و تصاویری بکر سرشار می­کند

او روحم را آنقدر از عشق لبریز می­کند

که هر جا بروم هرگز تنها نیستم

با بودن او تنهایی معنایی ندارد

و سر انجام روزی به دست­های او خواهم رسید

دست­هایی که همیشه در کنارم هستند

عمر این عشق تا به کی خواهد بود؟

آیا به راستی می­توان امتداد عاشقی را اندازه گرفت؟

گرچه اکنون نمی­توانم پاسخی برای این سوال بیابم

همینقدر می­توانم بگو یم که

می­دانم احتیاجم به بودنش، تا سقوط همه ستارگان، پا برجا خواهد بود

و می­دانم که او همیشه در کنارم می­ماند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 0  توسط  مستانه  | 

دوباره


درسهايم را دوباره خواهم خواند


و مشقهايم را ،‌ دوباره خواهم نوشت


شايد اشتباهي شده است


و من دوباره آغاز خواهم كرد


و از حالا تااكنون


فاصله زيادي است ...

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 23  توسط  مستانه  | 

اگر مي خواهي هوا را از من بگير
و نان را
اما خنده ات را هرگز
عشق من خنده توست
آنگاه كه در تاريكترين لحظه ها مي شكند
و اگر ديدي كه ناگهان خون من بر سنگفرش جاريست
بخند
زيرا خنده تو براي دستان من
شمشيري آخته است
خنده ات را مي خواهم
چون گلي كه در انتظارش بوده ام
گل آبي گل سرخ

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 1  توسط  مستانه  | 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 1  توسط  مستانه  | 

باز شب شد چقدر تنهایم

گفته بودی شبی می آیم

باز شب شد و از پنجره ام

همچنان تو را می پایم

کنج این پنجره ها شب و همه شب

منم و گریه و های هایم

پشت این پنجره ها تا به سحر پنجه بر پیکر شب می سایم

بیهوده نکند عمر خود را پشت این پنجره می فرسایم؟

بیهوده تکرار شود قصه چشم راهی هایم

باز چون دیشب و شب های دیگر می روم پنجره را بگشایم

باز شب شده...



+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 22  توسط  مستانه  | 

قدرم را بدان می دانم روزی فرا می رسد که حسرت روزهای با هم بودنمان را بکشی... می دانم پشیمان

خواهی شد از اینکه یک قلب عاشق را شکستی ! می رسد روزی که با چشمهای خیس روزی صدها بار

متنهایی که به عشق تو نوشتم را بخوانی و قدرآن لحظه که با من بودی را بدانی.می دانم پشیمان می

شوی ! دیگر کسی مانند من در قلبت متولد نخواهد شد ... مانند من دیگر کسی نیست که دیوانه وار عاشق تو

 باشد و تو را از ته دل دوست داشته باشد! قدرم را ندانستی ای بی وفا.... آن زمان قدر مرا خواهی دانست

که دیگر نمی توانی مرا ببینی و آن زمان برایت یک گمشده خواهم بود.... مانند من دیگر کسی در زندگی ات

نخواهی دید ، کسی که شب و روز به یاد تو هست و از غم نبودنت چشمهایش لحظه به لحظه بارانی است....

 می دانم روزی فرا می رسد که برای یافتنم به کهکشانها نیز سفر خواهی کرد ! می دانم روزی فرا می رسد

که با خود می گویی ای کاش که قلبش را زیر پاهایم له نکرده بودم ، ای کاش قدر آن اشکهایی که برایم می

ریخت را می دانستم! من می روم تا قدرم را بدانی ، تا هستم و عاشقت هستم و هنوز هم دیوانه وار تو را

دوست دارم مرا باور نمی کنی ، اما لحظه ای که می روم و دیگر هیچ نام و نشانی از من نیست پشیمان می

شوی که چرا قلب عاشقم را باور نکردی! می روم تا معنای عشق را بفهمی و بدانی که از ته دل عاشقت

بودم .... می روم تا یک بی وفا مثل خودت به زندگی ات بیاید و قلبت را بشکند و تو را تنها بگذارد! آن زمان

است که معنای تنهایی را خواهی فهمید! می رسد آن روزی که برای یافتنم از هفت دریا و هفت آسمان

بگذری! افسوس که آن روز دیگر قلبم برای تو نیست ، عاشق تو نیست .... تا هستم ، عاشقت هستم و

دوستت دارم مرا باور کن ، تا پرستویی نیامده و مرا همراه با خود نبرده است مرا درک کن که اگر رفتم دیگر

 نخواهم آمد آن لحظه است که خواهی فهمید من چقدر تو را دوست داشته ام .... تا هستم مرا باور کن زیرا

اگر رفتم دیگر مرا نخواهی دید! امروز که محتاج توام ، جای تو خالیست.... فردا که میایی به سراغم ، نفسی

 نیست .

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 1  توسط  مستانه  | 

چند روزی از سال نو گذشت وای خدا من چه قدر درگیر بودم بادی وزید گلی شکفت پنجره ای باز شد نفسی آمد و عشقی در به در شد باز هم عاشقی تاوان جرمش را به سختی داد و  زمستان چه سنگین و چه بی وقار گذشت دلش از ما آدم ها پر بود که خوب نبارید منم بودم نمیباریدم.

دلتنگ تو ام

و در ندیدنت تو را جست و جو می کنم

من را به یاد آر

صدایم را که نخستین بار خواندمت

و رهایم کن

تا بتوانم دوستت داشته باشم

                                          "دیگر در انتظار کسی نیستم

                                                                      آنکه می آید

                                                                               آخرین نفر نیست"

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 23  توسط  مستانه  | 

... تکرار غریبانه ی روزهایت چگونه گذشت،


وقتی که روشنی چشم هایت در پشت پرده های مه آلود اندوه پنهان بود؟


با من بگو از لحظه لحظه های مبهم کودکی ات،


از تنهایی معصومانه دست هایت.


آیا می دانی که در هجوم درد ها و غم هایت و در گیر و دار ملال آور دوران زندگیت، حقیقت زلالی

دریاچه ی نقره ای نهفته بود؟

... اکنون آمده ام تا دست هایت را به پنجه ی طلایی خورشید درستی بسپاری و در آبی بیکران

مهربانی ها به پرواز درآیی!


اینک آن شکفتن و سبز شدن در انتظار توست.


                                                                    در انتظار تو... !

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 0  توسط  مستانه  | 

  خلاصه بهاری دیگر

                                              بی حضورتو

                                                        ازراه می رسد...

                            وآنچه که زیبا نیست زندگی نیست,

                                                                            روزگار است...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 0  توسط  مستانه  |