گاه خاطره اي مي ماند در ياد! خوشا به حال کسي که ، آن خاطره باشد
درست مثل غنچه به هم فشرده بودم




من صدای بی صدایی
نفسم در بی کجایی
در سکوت خلوت من
شاید یک روز تو بیایی
فرش من خاک زمینه
ظهرم از آیینه و آب
من لباسم از تن شب
بسترم به گرمی خواب
باورم کن باورم کن باورم کن
در هوای بی هوایی
با صدای بی صدایی
تو رو فریاد میزنم من
که من اینجام تو کجایی
تشنه ی یک جرعه نورم
نور بی رنگ با تو همراز
نور عشقی که بتابه
روی عاشقای دلتنگ
باورم کن من و تو حاکم زمینیم
باورم کن در نهایت ما همینیم
باورم کن ما دونقطه روی خطیم
ما باید آخر خط و ببینیم
باورم کن باورم کن باورم کن

بین خواستن تا رسیدن
یه دیواره که سقفش تورو خواستن
خواستن اما نرسیدن
یه جواب از تو شنیدن
پر کشیدن
از تنت بالا پریدن
یا یه حرفی از لبای تو شنیدن
تو رو دیدن
عکسی از چشمات کشیدن
با خیالت طعم بوسه هات چشیدن
یه دیواره یه دیواره یه دیواره
من عاشقم من عاشقم
عاشق با تو بودنم
عاشق اون نگاه تو
بالا بلند
سرو قشنگ
تویی همه وجود من
چون پیچکی بر من بپیچ
تا جون بگیری از تنم
یا تو زیباتر شدی ،یا چشمام بارونیه
این قفس باز و ولی قلب من زندونیه
من پشیمون میکنم جاده رو از رفتنت
تو نباشی می پره عطر تن از پیرهنت
می خوام آروم شم، تو نمیذاری
هر دو بی رحمند، عشق و بیزاری
همه دنیامو، زیر و رو کردم
تو رو شاید دید، آرزو کردم
قدم های آخر و آهسته تر بردار
واسه من کابوس فکر آخرین دیدار
بغض این آهنگ ما را تا کجاها برد
شایدم تقدیرم و امشب به رحم آورد
به تلافی اون همه تلخی
گله هات هم طعم عسل شد
غم معصومانه ی چشمات
به تبسم تازه بدل شد
میشه با من هزار و یک سال
به بهونه ی قصه بمونی
همه مرثیه های سکوتم
به بهار تو باغ غزل شد
نفس کشیدن ، دل سپردن مثل دریا ماه من
از تو خوندن ، با تو موندن مقصد راه من
همینه رویام، آرزوهام ، سرگذشت آه من
نرفته برگرد
که با تو شاید خدا گذشت از گناه من
تو مثل بارون ، غم و آسون
می بری از یاد من
با تو خوبند ، بی غروبند
خاطرات شاد من
زار و خسته، دل شکسته بی نوا فرهاد من
مرغ امید کی به شیرین می رسه فریاد من؟

در سکوت خود خرابم
همین
چشمی از عشق ببخشایم
تا رود آفتاب بشوید
دلتنگی مرا
"زیبا"
هنوز عشق
در حول و حوش چشم تو میچرخد
از من مگیر چشم
دست مرا بگیر و کوچههای محبت را
با من بگرد
یادم بده چگونه بخوانم
تا عشق در تمامی دلها معنا شود
یادم بده چگونه نگاهت کنم که تردی بالایت
در تندباد عشق نلرزد
زیبا آنگونه عاشقم که حرمت مجنون را
احساس می کنم
آنگونه عاشقم که نیستان را
یکجا هوای زمزمه دارم
آنگونه عاشقم که هر نفسم شعر است
"زیبا"
چشم تو شعر
چشم تو شاعر است
من دزد شعرهای چشم تو هستم
"زیبا"
کنار حوصلهام بنشین
بنشین مرا به شط غزل بنشان
بنشان مرا به منظرهی عشق
بنشان مرا به منظرهی باران
بنشان مرا به منظرهی رویش
من سبز میشوم
زیبا ستارههای کلامت را
در لحظههای ساکت عاشق
بر من ببار
بر من ببار تا که برویم بهاروار
چشم از تو بود و عشق بچرخانم
بر حول این مدار
"زیبا"
زیبا تمام حرف دلم این است
من عشق را به نام تو آغاز کردهام
در هر کجای عشق که هستی
آغاز کن مرا ...

از کجا آغاز کنم
داستان عظمت عشق را
داستان لطيف عشق، حکایتی که به وسعت همه بودن است
داستانی که حقیقتی ساده است از عشقی که او به من ارزانی میکند
از کجا شروع کنم....
با اولین سلامش
چنان معنایی به زندگی پوچ من بخشید
که پس از او، دیگر هرگز عشقی برایم معنا ندارد
او به زندگیم پای گذاشت و زیستنم را سامان بخشید
او قلبم را سرشار میکند
او قلبم را از همه یکیها و یگانگیها
از آواز فرشتگان و تصاویری بکر سرشار میکند
او روحم را آنقدر از عشق لبریز میکند
که هر جا بروم هرگز تنها نیستم
با بودن او تنهایی معنایی ندارد
و سر انجام روزی به دستهای او خواهم رسید
دستهایی که همیشه در کنارم هستند
عمر این عشق تا به کی خواهد بود؟
آیا به راستی میتوان امتداد عاشقی را اندازه گرفت؟
گرچه اکنون نمیتوانم پاسخی برای این سوال بیابم
همینقدر میتوانم بگو یم که
میدانم احتیاجم به بودنش، تا سقوط همه ستارگان، پا برجا خواهد بود
و میدانم که او همیشه در کنارم میماند.
درسهايم را دوباره خواهم خواند
و مشقهايم را ، دوباره خواهم نوشت
شايد اشتباهي شده است
و من دوباره آغاز خواهم كرد
و از حالا تااكنون
فاصله زيادي است ...
اگر مي خواهي هوا را از من بگير
و نان را
اما خنده ات را هرگز
عشق من خنده توست
آنگاه كه در تاريكترين لحظه ها مي شكند
و اگر ديدي كه ناگهان خون من بر سنگفرش جاريست
بخند
زيرا خنده تو براي دستان من
شمشيري آخته است
خنده ات را مي خواهم
چون گلي كه در انتظارش بوده ام
گل آبي گل سرخ


خواهی شد از اینکه یک قلب عاشق را شکستی ! می رسد روزی که با چشمهای خیس روزی صدها بار
متنهایی که به عشق تو نوشتم را بخوانی و قدرآن لحظه که با من بودی را بدانی.می دانم پشیمان می
شوی ! دیگر کسی مانند من در قلبت متولد نخواهد شد ... مانند من دیگر کسی نیست که دیوانه وار عاشق تو
باشد و تو را از ته دل دوست داشته باشد! قدرم را ندانستی ای بی وفا.... آن زمان قدر مرا خواهی دانست
که دیگر نمی توانی مرا ببینی و آن زمان برایت یک گمشده خواهم بود.... مانند من دیگر کسی در زندگی ات
نخواهی دید ، کسی که شب و روز به یاد تو هست و از غم نبودنت چشمهایش لحظه به لحظه بارانی است....
می دانم روزی فرا می رسد که برای یافتنم به کهکشانها نیز سفر خواهی کرد ! می دانم روزی فرا می رسد
که با خود می گویی ای کاش که قلبش را زیر پاهایم له نکرده بودم ، ای کاش قدر آن اشکهایی که برایم می
ریخت را می دانستم! من می روم تا قدرم را بدانی ، تا هستم و عاشقت هستم و هنوز هم دیوانه وار تو را
دوست دارم مرا باور نمی کنی ، اما لحظه ای که می روم و دیگر هیچ نام و نشانی از من نیست پشیمان می
شوی که چرا قلب عاشقم را باور نکردی! می روم تا معنای عشق را بفهمی و بدانی که از ته دل عاشقت
بودم .... می روم تا یک بی وفا مثل خودت به زندگی ات بیاید و قلبت را بشکند و تو را تنها بگذارد! آن زمان
است که معنای تنهایی را خواهی فهمید! می رسد آن روزی که برای یافتنم از هفت دریا و هفت آسمان
بگذری! افسوس که آن روز دیگر قلبم برای تو نیست ، عاشق تو نیست .... تا هستم ، عاشقت هستم و
دوستت دارم مرا باور کن ، تا پرستویی نیامده و مرا همراه با خود نبرده است مرا درک کن که اگر رفتم دیگر
نخواهم آمد آن لحظه است که خواهی فهمید من چقدر تو را دوست داشته ام .... تا هستم مرا باور کن زیرا
اگر رفتم دیگر مرا نخواهی دید! امروز که محتاج توام ، جای تو خالیست.... فردا که میایی به سراغم ، نفسی
نیست .
دلتنگ تو ام
و در ندیدنت تو را جست و جو می کنم
من را به یاد آر
صدایم را که نخستین بار خواندمت
و رهایم کن
تا بتوانم دوستت داشته باشم
"دیگر در انتظار کسی نیستم
آنکه می آید
آخرین نفر نیست"
... تکرار غریبانه ی روزهایت چگونه گذشت،
وقتی که روشنی چشم هایت در پشت پرده های مه آلود اندوه پنهان بود؟
با من بگو از لحظه لحظه های مبهم کودکی ات،
از تنهایی معصومانه دست هایت.
آیا می دانی که در هجوم درد ها و غم هایت و در گیر و دار ملال آور دوران زندگیت، حقیقت زلالی
دریاچه ی نقره ای نهفته بود؟
... اکنون آمده ام تا دست هایت را به پنجه ی طلایی خورشید درستی بسپاری و در آبی بیکران
مهربانی ها به پرواز درآیی!
اینک آن شکفتن و سبز شدن در انتظار توست.
در انتظار تو... !

بی حضورتو
ازراه می رسد...
وآنچه که زیبا نیست زندگی نیست,
روزگار است...
